جنبش نوگرايي در هنر ايران در عصر معاصر يكي از موضوعاتي است كه همواره مورد توجه هنرشناسان قرار گرفته است. در متن زير استاد غلامعلي طاهري به بررسي چگونگي شكل‌گيري اين جنبش و تاثيرات مدرنيسم حاكم در آن زمان بر شكل‌گيري اين جنبش بر هنر معاصر ايران در حوزه نقاشي پرداخته است.

غلامعلي طاهري، استاد دانشگاه در رشته نقاشي و پژوهشگر هنر است. او در كارنامه هنري خود دبيركلي نخستين جشنواره بين‌المللي هنرهاي تجسمي فجر را نيز دارد.

جنبش نوگرايي در ايران طي سال‌هاي پس از جنگ جهاني دوم جدي و موجب دگرگوني‌هاي زيادي شد. در دهه‌هاي آغازين قرن 14 هجري شمسي شرايطي در كشور پديد آمد كه زمينه‌هاي نوگرايي و مدرنيسم در تمام شوونات فرهنگي، اجتماعي و علمي بويژه در برنامه‌هاي هنري سرعت گرفت. در واقع به نوعي ضرورت تغيير در ساختارهاي اقتصادي و اجتماعي پس از جنگ جهاني اول كه در جوامع سنتي به وجود آمده بود، در ايران نيز با تاثيرپذيري از الگوهاي فرهنگي دنياي صنعتي غرب، با جنبش‌هاي اصلاح‌طلب و ضد استعماري به وجود آمد.

اما مدرنيسم كه بر پايه و اساس نگاه متفاوت و خاص هنرمند به هستي و ادراك بصري او به جهان بويژه در هنرهاي تجسمي آغاز شد و شكل گرفت، در 2 بخش هنر انتزاعي و هنر عيني توسعه يافت و تغييرات عمده‌اي كرد. از آنجا كه اين هنر جهاني در ايران نيز مطابق روش‌هاي غربي با تاخيري حدودا 50 ساله تعقيب شد، به همان صورت هم در حوزه‌هاي مختلف ادامه يافت.

هنر مدرن زاييده پديده‌هاي اجتماعي، سياسي، علمي و فناوري بود. بويژه نظريه‌هاي فلسفي معاصر و روان‌شناسي نوين در پيدايش جنبه‌هاي بياني آن بسيار موثر بوده است. اگرچه تاثير جنگ‌هاي جهاني اول و دوم را نمي‌توان در ايجاد جنبش‌هاي بغرنج هنري مدرن ناديده گرفت؛ ولي به طور كلي همين روند خاصه پديده‌هاي نوظهور فناوري در سرعت بخشي به اين هنر نقش بسزايي داشته است، اما اين‌كه تا چه حد اين زمينه‌ها با ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي ايران آن روزگار تناسبي داشته يا خير، بحث ديگري است. شكي نيست كه فضاي سنتي و مذهبي ايران نه‌تنها هيچ‌گونه سنخيتي با بسياري از وجوه مدرنيسم نداشته، بلكه اين ناهماهنگي و تقابل ميان سنت و مدرنيسم چالش‌هاي جدي در گستره فرهنگ و هنر كشور و جناح‌هاي مختلف فكري پديد آورد كه تا سال‌هاي زياد و حتي تا امروز ادامه يافته است.

اساسا انديشه مذهبي با پديده‌هاي منورالفكري مدرنيسم مخالفت ريشه‌اي دارد كه خود مقوله ديگري است و مي‌تواند در جاي ديگر مورد بررسي عميق و تحقيق جامع و كامل علمي قرار گيرد؛ ولي اواخر دوران حكومت قاجار و در زمان رضاخان و پس از آن همواره نفوذ مدرنيسم در ايران مورد كشمكش بوده است.

موارد مورد اختلاف در تعبير و تعريفي است كه از مدرنيسم توسط مخالفاني در كشورهاي سنتي ارائه شده كه برخي از ويژگي‌هاي آن در تعارض با ارزش‌هاي مذهبي و سنتي، فرهنگ‌هاي غيراروپايي و نيز ابعاد سياسي آنهاست. اين تعابير ‌عبارتند از:

مدرنيسم حامي ليبرال دموكراسي است / مدرنيسم به دنبال لذت‌طلبي است / مدرنيسم پول و اقتصاد را اصل مي‌داند / مدرنيسم طرفدار فردگرايي و خودمختاري است / مدرنيسم كمتر با مذهب تعامل دارد / مدرنيسم تنوع‌طلب است/ مدرنيسم مخالف سنت‌هاست/ مدرنيسم مخالف تكرار و عادت است / مدرنيسم تهاجمي و برونگراست / مدرنيسم تكنيك زده است / مدرنيسم مردم عامي را عقب‌مانده مي‌داند و آنها را شهروند درجه 2 تلقي مي‌كند / مدرنيسم قدرت‌طلب است / مدرنيسم دنياطلب است و آخرت را فراموش كرده / مدرنيسم مروج جامعه مصرف‌گراست/ مدرنيسم طرفدار سكس و خشونت است / مدرنيسم طرفدار رفتارهاي هيجان‌انگيز و جنون‌آميز است / مدرنيسم مخالف زندگي خانوادگي و اخلاقيات است / مدرنيسم مروج رفتارهاي عجيب و غيرمعمول است / مدرنيسم در هنر حس شگفت‌زدگي را بر حس زيبايي مقدم مي‌داند / مدرنيسم طرفدار بي‌بند و باري جنسي است / مدرنيسم هرگونه افكار انقلابي را نفي مي‌كند / مدرنيسم مخالف استقلال‌طلبي است / مدرنيسم يعني خودشيفتگي و استكبار / مدرنيسم خرده فرهنگ‌ها را از ميان مي‌برد / مدرنيسم اصالت و ارزش‌هاي قومي ملت‌ها را نابود مي‌كند / مدرنيسم با شعار پيشرفت و تجدد، مروج فحشاست.

البته اين تعابير و تعاريف از سوي برخي جوامع كه پايبند اصول و سنت‌ها هستند نيز مطرح است؛ همچنين كشورهاي سوسياليستي و كشورهاي مذهبي نيز با برخي از اين تعابير موافقند.

اما ويژگي‌هاي مشتركي نيز ميان اين هنر با هنرهاي ايراني اسلامي وجود داشته است كه همين موضوع سبب پذيرش اين هنر از سوي برخي هنرمندان ايراني شد. هنر مدرن به رغم بغرنج بودن، جنبه‌هاي متنوع زيادي دارد كه همه اين تنوع‌ها در يك هدف مشتركند و آن عيان كردن و به وجود آوردن چيزي است كه قبلا نبوده، به عبارت ديگر انعكاس عناصر موجود در هستي، هدف هنر مدرن نيست و همين مساله از موارد مشترك ميان هنر ايراني اسلامي با هنر مدرن است كه نمونه‌هاي زيادي از آن را مي‌توان در هنر تذهيب يا نقش قالي، گره و موارد اينچنيني ديد كه با هنر آبستره قرابت زيادي دارد. مي‌شد ويژگي‌هاي مشترك بيشتري را با تحقيق و پژوهش عميق‌تر به دست آورد، تقويت كرد و به تئوري هنري رسيد كه متناسب با فرهنگ جامعه ايراني باشد. كارگزاران و برنامه‌ريزان كشور در آن روزگار به راه ديگري رفتند. آنها براي جبران عقب‌ماندگي فرهنگي در مظاهر تجدد، تقليد از پديده‌هاي هنري غرب را در پيش گرفتند و مدرنيسم چون بسياري از موارد ديگر بسيار سطحي به ايران وارد شد. اگرچه اين جنبش يك ضرورت فرهنگي و اجتماعي محسوب مي‌شد، ولي با شناختي عميق و بنيادي آغاز نشد. اعزام دانشجويان به كشورهاي غربي براي تحصيل و گذراندن دوره‌هاي مطالعاتي، سياستگذاري‌هاي فرهنگي و هنري منطبق با الگوهاي غربي در برگزاري مسابقه‌ها و بي‌ينال‌هاي هنري، ‌تاسيس دانشكده هنرهاي زيبا، استخدام هنرمندان نوپرداز در اداره كل هنرهاي زيبا كه بعدها به وزارت فرهنگ و هنر تغيير يافت و حمايت مستقيم دولت از آنها موجب شد كه جريان مدرنيسم در ايران تقويت شود و هنرمندان جوان آن روزگار به اين نوع از هنر ترغيب شوند و در نتيجه به شيوه‌ها و جريان‌هاي مختلف هنر مدرن روي آورند.

اين تحولات و گرايش‌هاي هنري مدرن به صورت توليد آثار هنري نخستين‌بار در نمايشگاه نقاشي در سال 1325 به همت انجمن فرهنگي ايران و شوروي سابق در كاخ عليرضا پهلوي ارائه شد؛ اما با استقبال مردم روبه‌رو نبود، زيرا نسبتي با فرهنگ و سنت ايرانيان نداشت. در ادامه اين روند، حركت‌هاي هنرمندان نوآور ايراني همچون احمد اسفندياري، جليل ضياپور، محمود جوادي‌پور، مهدي ويشكايي، جواد حميدي، حسين كاظمي، حسين بنايي، عبدالله عامري و محسن وزيري‌مقدم با حمايت دولت و مباشرت ماركو گريگوريان و انگيزه بسيار براي همطرازي با هنر جهاني منجر به حضور در نخستين بي‌ينال تهران در سال 1337 شد. اين بي‌ينال صرفا به آثار نوپردازان اختصاص يافت و براي قضاوت آثار و انتخاب نفرات برگزيده نيز از داوران خارجي دعوت به عمل آمد.

موزه هنرهاي معاصر تهران به عنوان خاستگاه هنر مدرن در ايران در گسترش و ترويج مدرنيسم در ايران نقش اساسي داشت

ماركو گريگوريان از پيشگامان مدرنيسم در نقاشي معاصر ايران بود كه پس از بازگشت از ايتاليا در نيمه دوم دهه 30 در وزارت فرهنگ و هنر استخدام شد و گالري استتيك را تاسيس كرد و از مدافعان جدي نقاشان جوان نوگرا بود.

به دنبال اولين بي‌ينال، ‌در سال 1339 دومين بي‌ينال نقاشي با همان انگيزه‌هاي قبلي برگزار شد كه در آن هنرمنداني چون سهراب سپهري،‌ پرويز تناولي، چنگيز شهوق، ابوالقاسم سعيدي، محسن وزيري‌مقدم، رضا بانگيز، منصوره حسيني، جليل ضياپور، مرتضي مميز، ‌مهري رخشا،‌ ايران درودي،‌ هوشنگ پيرداوري،‌ بهروز گلزاري،‌ ناصر اويسي، بيژن صفاري، حسين زنده‌رودي و رستم وسكانيان از برندگان و برگزيدگان آن بودند.

تاريخ آن دوران نشان مي‌دهد هرچند دنباله‌روي از سبك‌ها و شيوه‌هاي غربي بيشتر و رغبت مردم رفته‌رفته از اين هنر دورتر مي‌شد، اما اين موضوع براي هنرمندان هيچ اهميتي نداشت، ‌زيرا هنرمندان نوگرا ارتباط هنر روشنفكرمآبانه خود را با فرهنگ مردم در سطح اجتماعي ضروري نمي‌ديدند و اساسا بر اين اعتقاد بودند كه نيازي به وجود اين ارتباط نيست و به همين دليل هنر ايران بويژه نقاشي دچار آشفتگي شد و بدين‌سان ارزش‌‌هاي هنري، فرهنگ و كيفيت آثار اندك‌اندك فراموش شد و بيشتر پيروي محض و تقليد جاي آن را گرفت كه نتيجه آن رايج شدن نوعي تنبلي هنري بود. هنرمندان علاوه بر تاثيرپذيري به صورت فزاينده‌اي دست به تجربه‌هايي در دستيابي به مواد و مصالحي كه به ايجاد تكنيك و ظاهر نقاشي بينجامد، زدند و مي‌خواستند راه يكصد ساله هنر جديد غرب را در يك جريان ناگهاني با ولع بسيار يك روزه مرور كنند.

جدال ميان كهنه و نو در دهه 40 همچنان ادامه يافت. نوگرايان با حمايت‌هاي دولت جايگاه خود را تثبيت كردند، ولي موضوع اصلي دستيابي به شيوه‌هاي جديد و مدرن بود كه هم نو باشد و هم ايراني. از اين‌رو تعدادي از هنرمندان به سنت‌هاي خودي مراجعه كردند؛ مثلا ناصر اويسي از نگاره‌هاي سلجوقي و قاجار به طور مستقيم استفاده مي‌كرد و منصور قندريز به هنرهاي تصويري ايران نگاهي عميق‌تر داشت. سعي او بر اين بود كه جوهر هنر تصويري گذشته ايران را بازشناسد و از آن استفاده كند؛ البته پيشتر ماركو گريگوريان گوشه‌هايي از پايه و اصول هنر اسلامي را در چارچوب فرم‌هايش مجسم كرده بود.

در اين خصوص رجوع به عناصر تصويري گذشته موج تازه‌اي ايجاد كرد كه از دانشكده هنرهاي تزييني آغاز شد. اين حركت با نگاه‌هاي جديد هنرمنداني چون حسين زنده‌رودي،‌ فرامرز پيل‌آرا، پرويز تناولي و مسعود عربشاهي، جلوه‌هاي جديدتري به خود گرفت. آنها دريافتند ميان هنر آبستره غربي و هنرهاي سنتي ايران اسلامي، نزديكي‌هاي زيادي وجود دارد و مي‌توان از اين تشابهات در خلق آثار مدرن استفاده كرد،‌ بدين‌سان استفاده از انواع خط فارسي، كاشيكاري، نقش‌قالي، موتيف‌هاي اسلامي و نقش‌مايه‌هاي روستايي و عاميانه موجود در زيارتگاه‌ها در آثار آنان تبديل به عناصر بصري و معمول شده، يعني نوعي بازسازي ميراث گذشتگان در قالب هنرمدرن و امروزي. اين جريان بتدريج تحت يك مكتب نامگذاري شد،‌ مكتب سقاخانه عنواني بود كه كريم امامي، نخستين‌بار و بدرستي بر اين آثار گذارد و اين نام در تمامي محافل هنري رواج يافت. اين جريان هنري مدرن، تنها شيوه موفق در روي‌آوري به مدرنيسم در ايران است كه تا حدودي هويت هنرهاي تصويري ايران را در قالبي مناسب و مدرن مجسم مي‌كرد.

البته تا سال 1357 تعداد هنرمندان مدرنيست شايد به 100 نفر نمي‌رسيد و تمامي آنها چون از نسل اول و دوم جنبش هنرمدرن در ايران بودند، چهره‌هاي شناخته شده اين سبك محسوب مي‌شوند، ولي پس از انقلاب اسلامي اين هنر و هنرمندان آن از نظر كمي و كيفي رشد و پيشرفت زيادي داشتند.

موزه هنرهاي معاصر تهران نيز به عنوان خاستگاه هنر مدرن در ايران، كانون نمايش آثار هنرمندان پيشرو و نوگرا و مركز توجه هنرمندان جوان‌تر شد.

بايد پذيرفت كه اين تنوع و دگرگوني به قدري پيچيده و سريع در حال وقوع است كه بسادگي قابل هضم نيست. به يقين زمان بيشتري نياز است تا بتوان ويژگي‌هاي هنرمدرن را در ايران بازشناخت و مورد نقد و بررسي قرار داد. اگرچه در مجموع مي‌‌توان گفت فرصت 30 ساله پس از انقلاب، زماني كافي براي شناخت اين هنر بوده و بي‌شك در اين زمان شاهد پيشرفت زيادي در هنر مدرن ايران بوده‌ايم كه همچنان در حال رخداد است و به پايان توسعه‌يافتگي خود نرسيده، ولي شيفتگي هنرمندان در دستيابي به روش‌هاي بيان شخصي و استفاده از مواد و ابزارهاي نوين و كارآمد كه در خلق آثاري در حوزه هنر مفهومي (كانسپچوال)‌، چيدمان (اينستاليشن)‌ و كارهاي ديجيتال موثر است گستره‌هاي تازه‌‌اي به منظور خلاقيت و نوآوري و تلاش براي ايجاد شگفتي بيشتر در مخاطبان ايجاد خواهد كرد كه رويكردهاي جديد هنرمندان در جهش‌هاي بزرگ هنري را در آينده نويد مي‌دهد.