زنگ حادثه

اما مثل هميشه مدتي نميگذرد كه مجددا همه چيز به فراموشي سپرده ميشود، آبها از آسياب ميافتند و شهر امن و امان ميشود تا باز حادثهاي و هشداري ديگر؛ اما مگر اين فرصتها چند بار تكرار ميشوند؟
مردم بيتوجه به پيشلرزههاي مكرر، فارغ بال و آسوده خاطر و خسته از كار روزانه خوابيده بودند. هيچكس فكر نميكرد اين آخرين شب زندگيش باشد، خيليها شايد خواب روياهاي شيرين خود را ميديدند و لبخند به لب ميآوردند. همه چيز در چند ثانيه اتفاق افتاد. شهر لرزيد؛ چه لرزيدني. مثل اين كه قيامت شده بود. زمين زير و رو شد و بسياري از فريادها خيلي زود به خاموشي گراييد. زلزله بم يك فاجعه بود. درست مثل زلزله رودبار و منجيل، بروجرد و نمونههاي ديگري كه يا خود به خاطر داريم و يا داستانش را شنيدهايم. اينها همه يادآوري ميكنند كه ما در مركز حادثه قرار داريم؛ درست روي منطقه پرخطر.