زلزله‌اي كه چند روز پيش در تهران اتفاق افتاد، يك بار ديگر زنگ‌هاي خطر را به صدا درآورد. تهران سال‌هاست منتظر يك فاجعه است، به همين دليل است كه لرزش‌هاي گاه و بيگاه و كوچك و بزرگ زمين در گوشه و كنار كشور ناگهان گوش‌ها را تيز مي‌كند، ولوله‌اي در ميان مردم و مسوولان به راه مي‌اندازد و هشدار‌هاي پياپي تيتر رسانه‌ها مي‌شوند؛

اما مثل هميشه مدتي نمي‌گذرد كه مجددا همه چيز به فراموشي سپرده مي‌شود، آب‌ها از آسياب مي‌افتند و شهر امن و امان مي‌شود تا باز حادثه‌اي و هشداري ديگر؛ اما مگر اين فرصت‌ها چند بار تكرار مي‌شوند؟

مردم بي‌توجه به پيش‌لرزه‌هاي مكرر، فارغ بال و آسوده خاطر و خسته از كار روزانه خوابيده بودند. هيچ‌كس فكر نمي‌كرد اين آخرين شب زندگيش باشد، خيلي‌ها شايد خواب روياهاي شيرين خود را مي‌ديدند و لبخند به لب مي‌آوردند. همه چيز در چند ثانيه اتفاق افتاد. شهر لرزيد؛ چه لرزيدني. مثل اين كه قيامت شده بود. زمين زير و رو شد و بسياري از فريادها خيلي زود به خاموشي گراييد. زلزله بم يك فاجعه بود. درست مثل زلزله رودبار و منجيل، بروجرد و نمونه‌هاي ديگري كه يا خود به خاطر داريم و يا داستانش را شنيده‌ايم. اينها همه يادآوري مي‌كنند كه ما در مركز حادثه قرار داريم؛ درست روي منطقه پرخطر.