آقاي مهربان
...خورشيد سر بر شانه‌هاي ابري آسمان مي‌گذارد، حالا بلندگوها خدا را و باران نام ترا مي‌بارد. من پشت پنجره فولاد دستهايم را به ياد مي‌آورم. آرام آرام مي‌بارم و زلال مي‌شوم. حالا در رواق هشتم، آينه‌ها شكستگي‌ام را تكثير مي‌كنند، تا درستي‌ات را درست ببينم. آب سقاخانه‌ات دستها را به قنوت مي‌رساند، به آسمان مي‌كشاند، تا بيعتي هماره را تكرار شويم.

امروز، تو، هشتمين خورشيدي كه در سايه‌اش آسمان را تجربه كرده‌ام، با دستهايي از جنس بهار، ولي تابستاني و لب‌هايي از بهشت آمده‌اي تا دستهايت درختان پاييزي را بهاري كند.

تو امروز آمده‌اي، تا دستهايم آسماني را تجربه كنند كه كبوتر مي‌روياند و ستاره هديه مي‌دهد.

تو آمده‌اي، تا آهوان هراسان را ضامن باشي و آسماني بودن كبوتران چاهي را به يادشان بياوري.

اي زلالتر از زلال، آقاي مهربان كه باران نگاه مردم تنها بر درگاه تو مي‌بارد، و چشم‌هاي هراسان تنها بر ضريح تو آرام مي‌شوند، امروز با خورشيدي بر لب آمده‌اي تا هزار شب سياه در پايت بميرند.

باراني از نگاه تو مي‌بارد بر پنجه‌هاي نيايش درختان، بر سياهي دل آسفالت، بر سكوت سرد خيابان، بر صخره‌هاي سپيد كوهستان و بر مردماني كه دلهايشان را پشت ضريح جا گذاشته‌اند و من همچنان راضي‌ام به رضاي تو.

اگر نيامده بودي شتري كه از تيغ فولاد سلاخ‌خانه گريخته بود، بايد به كدام پنجره فولاد متوسل مي‌شد و زنده مي‌ماند و از اين فولاد تا آن فولاد ... بگذريم.

امروز چون بچه آهوان گريزان در پناه نگاه تو قد مي‌كشيم تا فردا را تجربه كنيم.

امروز در سايه مهربان تو زلال مي‌شويم تا آنجا كه دلمان سرچشمه تمام رودهاي خروشان است.

آقاي مهربان! پنجره فولادت قطعه‌اي از بهشت است كه تا خدا قد كشيده است تا دستهاي زائرانت را به آسمان برساند.

حالا من، اين كمتر از آهوي بيابان و بي‌پروازتر از كبوتر چاهي آستانت، به سبزي ضريحت تكيه داده‌ام تا آسماني شوم.

حالا من دل سپرده‌ام به كبوتري كه دانه حرمت را دام نمي‌داند و از تيرهاي هراس به بلنداي گلدسته‌ات پناه مي‌برد تا صداي نقاره‌خانه‌ات را بنوشد و سبز بماند.

تو آمده‌اي تا زمين لبخند بزند، تا بهار بشكفد، تا «كوه سنگي» سرد، گرم و نرم شود، تا زيارتگاه از قدمهايت برويد، تا كبوتر، كبوتر بماند و آهو، آهو.

امروز عاشق‌تر از ديروز، فردا را در انتظار نگاه تو باران مي‌شوم. نامت را زمزمه مي‌كنم. حالا آهوان رنگ‌پريده و كبوتران آسمان نديده و شتران از بند رهيده، دوره‌ام كرده‌اند.

از آب سقاخانه مي‌نوشيم و زلال مي‌مانيم.