آيا واژه اجتهاد در قرآن ريشه دارد، يانه؟ در قرآن، در بيش از 10 آيه كلماتي از ماده «جهد» به كار رفته است.

 از مشتقات اين ريشه جاهدوا، جهاد و... است كه در معناي جنگيدن و مقاتله در راه خداست. كلمات ديگر از اين ماده هيچ‌كدام در معناي اجتهاد نيامده‌اند. حتي ترديد دارم كه كلمه «اجتهد» در قرآن آمده باشد.

اولين جايي كه اين كلمه درآن به كار رفته، روايت معروف «معاذ» است كه وقتي پيامبر(ص) او را به يمن فرستاد، از وي پرسيد كه تو به چه حكم مي‌كني؟ او پاسخ داد: به كتاب الله. پيامبر (ص) گفت: اگر كتاب نبود، به چه حكم مي‌كني؟ گفت: به سنت رسول‌الله. حضرت فرمودند: اگر سنت نبود، به چه حكم مي‌كني؟ كه معاذ گفت: بظن اجتهد رأيي؛ يعني راي خودم را به كار مي‌اندازم.

البته اين روايت قابل بحث است. گرچه اين معنا از اجتهاد در معناي اجتهاد مورد نظر امروز نيست. كلمه ديگري كه بايد در اين رابطه به بحث گذاشت، واژه «تـفقّه» است. در قرآن اين واژه و مشتقات آن به صورت ثلاثي مجرد زياد به كار رفته و تنها يك بار كه به معناي بحث ما نزديك است، به صورت «ليتفقه في‌الدين» آمده است.

درباره فقه معمولا گفته شده، الفقه والفهم؛ ولي وقتي مراجعه مي‌شود، درمي‌يابيم كه فقه، مطلق فهم نيست بلكه عبارت است از دقت در چيزي براي فهم آن؛ به‌نظر مي‌رسد كه بصيرت در دين مراد باشد. بصيرت در دين يك مرحله بالاتر در فهم دين است. با مراجعه به سوره توبه آيه 122، درمي‌يابيم كه اين آيه مربوط به اجتهاد است و سياق آيه ربطي به جهاد ندارد.

چرا گفته شده «ليتفقه في‌الدين»؟ به اين دليل كه در آن چيزي كه ياد گرفته‌اند، بررسي و پژوهش كنند و در آن عميق شوند تا بصيرت يابند؛ درحقيقت نوعي تخصص پيدا كنند.
البته اگرچه «يتفقه» در اينجا دايره شمول بيشتري نسبت به اصطلاح «فقه» دارد اما همان منشا اصطلاح فقه بوده است.

درباره ريشه قرآني اصطلاح «استنباط» بايد گفت: «اين واژه فقط يك‌بار در قرآن به كار رفته است. مضمون آيه اين است كه وقتي خبر بدي يا خوبي مبني‌بر پيروزي يا شكست مي‌رسد، نبايد ذهن مردم را با آن مشوش كرد. بايد سراغ رسول و يا اولي‌الامر رفت. البته اولي‌الامر واقعي از نظر ما ائمه هستند. با اين حال چنين نبوده كه اولي‌الامر ديگري نباشد. در همان زمان پيامبر(ص) هم فرد مي‌بايست به اولي‌الامر رجوع مي‌كرد. اولي‌الامرها كساني بودند كه در گوشه و كنار از طرف پيامبر(ص) مشغول امري بودند و اطاعت آنها واجب بود.

 بنابراين هركسي را كه پيامبر به جايي مي‌فرستاد، بايد مردم از او اطاعت مي‌كردند. مطابق آيه، وقتي خبر خوب يا بدي را شنيديم، بايد سراغ پيامبر و اولي‌الامر رفت، چرا؟ براي آنكه آنهايي كه اهل استنباط هستند، درك مي‌كنند كه چه بايد بكنند.

 البته آيه درباره موضوعات است؛ يعني موضوعي واقع شده كه بايد درباره آن فكري كرد اما اختصاص ندارد. به اين معنا كه گاهي خبري مي‌رسد كه ما از نظر شرعي حكم آن را نمي‌دانيم. بنابراين، كلمه استنباط كه در ميان فقهاي اسلام اعم از شيعه و سني وجود دارد، ريشه قرآني دارد.

كلمه ديگر «فتوا» است. اين كلمه در قرآن متفاوت به كار رفته است. از سياق آياتي كه اين كلمه در آنها به كار رفته مي‌توان فهميد كه فتوا به معناي مسئله‌اي است كه ابهام دارد و مشخص و منصوص نيست.

 واژه مهم ديگر «شورا» است كه ريشه‌هاي قرآني مشهوري دارد. مسئله اين است كه اگر اشكالي از لحاظ موضوعي پيش آمد، آن را بايد از طريق «شورا» حل كرد. اما اگر حكمي در كتاب و سنت منصوص نباشد، باز آيات شورا شامل آن مي‌شوند. عجيب آن است كه هم رسول اكرم- البته در موضوعات – در مسائل مختلف اهل مشورت بودند و هم ائمه. بي‌ترديد رابطه‌اي جدي ميان شورا و اجتهاد وجود دارد.

مسئله شورا در تاريخ اسلام در بين صحابه و بعدها فقها رواج بسزايي داشته است. بنابراين اگر مسئله‌اي منصوص باشد، نياز به اجتهاد ندارد اما اگر مسئله‌اي منصوص نباشد، هم نياز به تفقه دارد، هم استنباط و هم اجتهاد. اجتهاد با سطحي‌نگري ارتباطي ندارد. پس معلوم مي‌شود كه كتاب و سنت را بايد با تفقه و مشقت بررسي و تحليل كرد.