از
مصطفي مستور تاكنون آثاري چون «روي ماه خداوند را ببوس»، «استخوان خوك و
دستهاي جذامي» ، «من داناي كل هستم»، «حكايت عشقي بيقاف، بيشين،
بينقطه» و... منتشر شده است و آثارش جزو آثار پرفروش حوزه ادبيات داستاني
هستند. در اين نوشتار به اين كتاب و ويژگيهاي آن پرداخته شده است كه با
هم ميخوانيم:
من گنجشك نيستم را
مصطفي مستور زماني به دست ناشر سپرد كه قول داد تا مدتي كتاب جديدي را
روانه بازار نكند. اين كتاب 85 صفحهاي 20 فصل دارد كه برخي از فصلهاي آن
چند صفحه بيشتر نيستند.
در من گنجشك نيستم با مجتمعي برميخوريم كه
عدهاي خودخواسته يا ناخواسته به آنجا پا گذاشتهاند؛ مجتمعي كه به لحاظ
امكانات رفاهي مشكلي ندارد، اما انسانهايي كه در آنجا زندگي ميكنند همگي
دچار مشكل هستند ؛ از بحرانهاي روحي و رواني تا چالشهاي انديشهورزانه.
مجتمع
و زندگي اشخاص در اين اثر نمودي از عصر جديد و انسان مدرن است؛ عصري كه در
آن به مدد فناوري توانسته به دستاوردهاي مناسبي براي بالا بردن رفاه مردم
برسد؛ ماشينهاي مختلف، آسمانخراشهاي بلند، رسانههاي متعدد و... اما
همين مساله باعث دوري از ساختن و پرداختن خود انسان شده است.
ديوارهايي
كه ساخته دست آدمي هستند تبديل به زندان ميشوند و شخصيت كوهي كه به عنوان
رئيس مجتمع بر تمام انسانهاي ساكن مجتمع تسلط دارد، ميتواند نمادي از يك
زندانبان باشد.
كوهي نماينده گونهاي از
تفكر مدرن است كه به انسان به عنوان موجودي خشك و بيروح مينگرد و
معنويات را به هر شكلي كه باشد در وجود انسان به هيچ ميانگارد. در
نظر كوهي انسان مصرفكننده صرف است.
«صندلي كوهي جلوي پنجره است
و من صورتش را به خاطر نوري كه از شيشههاي پنجره پشت سرش ميتابد
نميتوانم بوضوح ببينم. از وقتي مرا اينجا آوردند اين دومين باري است كه
كوهي احضارم ميكند. بار اول 2 روز بعد از آمدنم بود. احضارم كرد تا
مقررات اينجا را خودش شخصا برايم توضيح بدهد. درست خاطرم نيست چه چيزهايي
گفت، تنها چيزي كه از حرفهاي آن روز به ياد ميآورم اين است كه گفت اينجا
تركيبي است از رفاه و فشار. گفت رفاه ميدهيم و فشار ميآوريم. گفت هر چه
رفاه را بيشتر كنيم، فشار را هم به تناسب آن زياد ميكنيم. گفت از آميختن
اين دو شيوه است كه تعادل شما عوضيها را كه بههم خورده است دوباره
برقرار ميكنيم.» (ص 42)
اگر كوهي را
تجسمي از انديشههاي منفي شكل گرفته فارغ از وجوه مثبت مدرنيسم در عصر
جديد بدانيم، قدرتي فراتر از يك انسان معمول دارد كه به ديگران به اجبار
جهت ميدهد. دو ويژگي عمده ديگر نيز در انسانهاي ساكن مجتمع در داستان
بلند من گنجشك نيستم وجود دارد. ويژگي اول زندگي يكسان و همرنگشان است.
شخصيتهاي داستان اگرچه به لحاظ دروني و حوزه تفكر و نوع نگاهشان به زندگي
با هم متفاوتند، اما در شكل بيروني زندگي و مكاني كه در آن به سر ميبرند،
يكسان هستند. همگي با كوهي كه رئيس مجتمع است برخورد دارند.
شخصيتهاي
من گنجشك نيستم فرصت برونرفت از اجبار و نشان دادن من شخصيشان را ندارند
و هر گونه تغيير بايد با نظر ديگران صورت گيرد نه خود فرد.
دومين ويژگي دوري جستن از عشق و كمرنگ شدن احساسات است كه از ديگر موارد اشتراك اشخاص داستان به شمار ميآيد.
ابراهيم،
دانيال، امير ماهان، ياقوتي و... مرداني هستند كه مانند همه مردان ديگري
كه در مجتمع زندگي ميكنند بارها از تماس با زنها منع شدهاند. شخصيتهاي
داستان براي درمان به اين مكان آمدهاند، اما انگار دچار بيماري وخيمتري
شدهاند.
انسان به عنوان موضوع
شناسايي معرفي ميشود، اما معرفتي ناقص نهتنها شناسايي را امكانپذير
نميكند، بلكه لايههاي ظريف و اصيل انساني را نيز از دست ميدهد، چراكه
انسان موضوعي ذهني تلقي ميشود و تنها وجه بيرونياش مورد توجه قرار
ميگيرد. همچون شيء يا حيواني كه در غرايز و شكل فيزيكي محدود بدان
پرداخته شود. يكي از راههاي برونرفت انسان از بحرانهاي روحي و رواني،
عاطفه و عشق است و عدم نزديكي شخصيتهاي داستان باعث تشديد بحرانهايشان
ميشود.
در دوره مدرن، عقل عليه خودش
شمشير كشيده است و انسان مدرن نيز اين گونه رفتار ميكند. پيشرفت صنعت
همراه بوده با قدرت تخريب و كشندگي بالا براي انسان. كشفيات و اختراعات از
يك سو زندگي را آسان كرده و از سختي كاسته و از سويي ديگر مشكلاتي ديگر به
وجود آورده است. دغدغه مستور نيز در بخشهايي از اثر كشتار انسان توسط
خودش است؛ اين كه انسان خود به سمت مرگ حركت ميكند و گاهي آن را چون
هديهاي سياه به ديگران ميدهد.
«گفت
مثلا كشتار. گفت اگه كمي به اين قضيه فكر كنم كه وقتي آدمها همه فكر و
شعور و استعداد خودشون رو به كار مياندازند تا حسابي دخل همديگه رو
دربيارند شايد بتونم بفهمم كه چه وضعيت عجيبي به وجود ميآيد. گفت
آدمها دو بار با تمام قوا اين كار رو كردهاند. با تمام قواي ذهني و
عملي.